دلیلش را نمی دانم اما بلاگفا اجازه ورود به وبلاگم را نمی دهد. می گوید کوکی ها را از دست داده ام وقتی که وبلاگ را ناگهانی بسته ام. و من به نوشتن زنده ام. و باید بنویسم تا بتونم نفس بکشم. وقتی نمی نویسم سایه و غباری روی ذهنم هست که نه می گذارد ببینم نه نفس بکشم.
دیروز خبر خوبی شنیدم. از اینکه شاید فرصتی برای ترمیم موقعیت کاری ایجاد شده باشد. هم مالی هم اعتباری. و دنیا عوض شد. یکباره دنیا روشن تر شد. پیاده روی لذت بخش تر و با انگیزه تر شد. تهیه از بازار روز دلپذیر تر شد. ارامتر شدم. امدم خانه و برای اولین بار بعد از سه ماه موسیقی گوش کردم. و برای اولین بار بعد از این همه مدت رومئو و ژولیت ریچارد کلایدرمن گوش کردم. و بعد عرفان طهماسبی و حتی دیدم که بدنم دارد خودش را تکان می دهد. حمام رفتم و دوباره گریه کردم . اما این گریه پادزهر بود. باقیمانده زهری که در جانم مانده بود. و عصر رفتم سمت درختم. دم غروب. با ان هوای فوق العاده. و کنارش نشستم و احساس کردم این چیزی است که من هر طوری باشم من را می پذیرد. نه از سر بی تفاوتی که از سر گشایش و گشاده دستی. و شب تاریک و ظلمات با نور موبایل زیر اسمان پر ستاره با ان هوای خنک روستایی برگشتم سمت ماشین و امدم خانه. سر حال بودم. حسی که مدتهای مدید نداشتم.
من به روانشناسی مثبت اندیش معتقد نیستم. از همان ده دوازده سال پیش هم می شنیدم و سعی می کردم عمل کنم میدانستم چیزی مشکل دارد. و ان چیزی وابستگی حال درونی ما به تحولات بیرونی بود. چون ما ادم هستیم.و اگر تغذیه در حال روانی و ذهنی ما تاثیر دارد پس اتفاقات پیرامونی هم تاثیر دارد. هیچ کسی بدون تغییر در محیط بیرونی حالش خوب نمی شود. رشد نمی کند. با می تونم و در ذهنم تصور کنم هیچ اتفاق بیرونی رخ نمی دهد جز اینکه ان ادم بیچاره مثبت اندیش را بیشتر و بیشتر ناکام می کند و احساس ناخوشایند ناتوانی و ناامیدی را در او تقویت. من وقتی حالم خوب شد که بخشی از اسیبی که تحمل می کردم جبران شد. انگار یکی از زخمهای اتش گرفته خاموش شد. ممکن است اتفاقات دیگری در راه باشد اما الان ارامم.
پریروز رفتم بعد از سه ماه رفتم مجلس زنانه ای که دوست داشتم. یعنی امن است. من انجا ساکت می نشینم. گوش می کنم و می ایم. نه میزبانم نه کسی به دکتر بودنم و استاد بودنم و ... کاری دارد. من انجا یک ادم عادی هستم. کسی انتظار اظهار نظر از من ندارد و حتی شاید دوست ندارند که اظهار نظر کنم که سطح جمع از ان سطح عادی و معمولی بالاتر نیاید. حتی بازخورد بدی هم از میزبان که از همکاران قدیم است گرفته ام وقتی یکی دوبار در این دوسال که می رفتم اظهار نظر کردم . من هم دیگه حرفی نزدم. و یه جورایی خوشحالم که نمیذاره حرف بزنم. یعنی من پذیرفته ام که حرف نزنم. اما بحث جلسه ان روز که در مورد سوره ماعون بود خیلی جالب بود.
سوره در مورد کسانی صحبت می کند که به دروغ خودشان را دیندار می دانند چون به یتیم رسیدگی نکردند و مسکین را رها کردند و بدتر از همه سوره به نمازگزاران نهیب می زند که شما که نماز می خوانید و این کارها را می کنید که وای بیشتری بر شما. بعد شروع کار کردند در مورد اینکه یتیم و مسکین تنها کسانی نیستند که مشکل مالی دارند بلکه هر کسی است که به هر صورتی مشکلی دارد که او را بسیار محدود و زمین گیر کرده و نیاز به کمک دارد. و من یاد خودم افتادم که این سالهای اخیر چقدر یتیم و مسکین بودم و همین هایی که دارند در مورد این ایات صحبت می کنند من را با این حجم از تنهایی نادیده گرفتند. نه اینکه تنها بگذارند. نادیده گرفتند. و البته شاید به ذهن شان هم خطور نکند که الان که دارند در مورد این دو مفهوم صحبت می کنند یکی از خودشان بیچاره این تنهایی و مسکنت بوده و هست.
البته که نباید انتظاری داشت. از نظر من هر کاری دو وجه دارد. منی که کاری از دستم بر می آید باید انجام بدهم صرفنظر از انتظار قدردانی و تشکر . اما آن کسی که دریافت کننده است موظف به قدردانی است. که البته کمتر پیش می آید. برای من که خیلی بندرت پیش امده و اغلب بعد از انکه کمکی کردم یک تو دهنی محکم که به عوض تشکر خورده ام. و این شد که الان دو سالی است متوقف شده ام و به کسی کمک نمی کنم. یعنی خودم را مخفی کرده ام که نشنوم و نبینم چون دیگر جسم و روحم ظرفیت قدرناشناسی را ندارد. و می ترسم که متلاشی شوم.
چیزی که میخوام بگم اینه که گاهی ما از کارهایی غفلت می کنیم که درست جلوی چشم ماست. اینکه میگویند هر کسی اگر به نزدیکان و اطرافیانش کمک کند دنیا جای بهتری می شود به نظرم از این جهت است. که نگاهی بندازیم به اطرافمان و فریادهای بی صدای کمک را بشنویم. برادر من ادم خشکی است. متدین خشک است. بخشی به شخصیتش برمی گردد. بسیار انحصارطلب و قدرت محور است. و بسیار نیازمند تایید بیرونی. و بسیار تنها. و البته ادم ساکت و خوبی است. جمعی از اضداد مثل خیلی از ادمهای دیگر. یادم هست که برادر دیگر به کمک نیاز داشت و او سالهای اوایل هشتاد سه میلیون تومن صدقه داده بود. ان زمان این پول یک ثروت بود. و وقتی بقیه متوجه شدند خیلی سر و صدا شد. و حق هم داشتند. چون حقیقتا چراغی که به خانه رواست به مسجد روا نیست. ولی او همینطور ادامه می دهد. یعنی به دیگران کمک می کند اما به خانواده نه. و البته دلایلی دارد. می ترسد برای خانواده وظیفه اش بشود اما بیرون را هر وقت بخواهد متوقف می کند.
ما هم تاریک تر و هم پیچیده تر از آن هستیم که فکر می کنیم. الان داشتم با هوش مصنوعی صحبت می کردم که دو سال تمام من در اتش بودم و هنوز هم هستم. اما نه ادم بهتری شدم نه بخشنده تر حتی بسیاری از کارهای خوبم را متوقف کردم. البته فقط دلم می خواهد در انزوا باشم که کسی را نبینم و کسی من را نبیند که بتواند به من اسیب بزند. ترسم از ادمها بیشتر شده و احساس غریبی و غربیگی با همه دارم. انگار من همان هایی هستم که در سریال رامبد جوان از یک سیاره دیگر امده بودند زمین و مدام تعجب می کردند که چرا ادمها اینطورند. من هم مدام تعجب می کنم که چقدر ادمها می توانند بیرحم باشند و به هم ضربه بزنند و بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
حالم خوب است و حالم خوب نیست. الان اتفاقا دوباره حالم بد شد. چون اگر چه در فضای کار گشایش کوچکی اتفاق افتاد اما نشستن با ادمهایی که این کارها را با من کردن سر یک میز را چه کنم؟ دیدن هر روزه شان را. مثل اینکه کتک مفصلی خورده باشی و بعد مجبور باشی برگردی سرمیز مثل اینکه اتفاقی نیفتاده. بخوری و بخندی و حرف بزنی ... حالا چه کنم؟
برچسب:
نویسنده: watchmegrow