خرید بک لینک

من هم دلم می خواست بی برنامه بودم. اصلا خاطرم نیست چطور تبدیل به یک ماشین برنامه ریزی شدم که برای هر کاری باید برنامه مشخصی داشته باشم و اگر انجام نشد احساس بدی پیدا کنم و برای فرار از ان احساس بد بیشتر تلاش کنم که به برنامه ام پای بند باشم. این باعث شد ذهن و مغز همیشه فعالی داشته باشم که هیچ چیز یادش نرود. و اگر چیزی یادش برود احساس بدی پیدا کند و برای فرار از این احساس بد بیشتر تلاش کند که چیزی از خاطرش نرود. این است که ذهن و مغز و سیستم عصبی و جسم من هیچ وقت خاموش نیست. شاید فقط چند ساعتی که می خوابم. بار سنگینی است که همیشه با برنامه باشی و هیچ چیز خاطرت نرود. جسمت زیر بار این فشار و ذهن و مغزت زیر بار سنگینی آن فرسوده می شود. طوری که من شدم. من خودم را مصرف کردم. و دستاورد نهایی؟ هیچی.

سویه منفی این حجم از برنامه ریزی و از یاد نبردن این است که تنها می مانی. چون ادمهای بسیار بسیار کمی هستند که مثل تو هستند. و مدام یادشان می رود یا نمی توانند به برنامه ریزی و قولشون پای بند باشند. و من مدام دلخور می شوم. و احساس می کنم برای اطرافیانم اهمیت ندارم. و دستاورد نهایی؟ تنها ماندن. من برنامه ثابت نمی تونم داشته باشم چون کسی نیست که مثل من پای بند ان باشد. یعنی هر وقت تونستن یا برنامه ای تداخل نکرد یا یادشون نرفت شرکت می کنن. راحت برنامه را بهم می زنن. و من که از مدتها پیش برنامه ریزی کردم ناامید میشم که کسی من درک نمی کنه. و چرا اینقدر سخته که به حساسیت من اهمیت بدن.

من و یکی از همکارانم یک جلسه ابتدا کردیم. من نهج البلاغه و او قران. بعد از چهار سال او هنوز برنامه را دارد. هر وقت بخواهد برگزار می کند. مثلا هر وقت حال داشته باشد جارو کند. گاهی یک ماه برگزار نمی شود و هیچ کس حرفی نمی زند. گاهی یکی داوطلب می شود و برگزار می شود. به معنی واقعی کلمه نظم در ان نیست. هیچ قابل پیش بینی نیست. بعد من روزم را به خاطر این جلسه خالی کردم. کلاس بر نداشتم. یکباره روزش را عوض می کنند. یکشنبه می شود دوشنبه بعد می شود چهارشنبه. و امسال حدود سه ماه نرفتم چون می خواستم همکارم را تنبیه کنم بابت بی نظمی اش و اینکه من را از دست داده و چطور یک نفر می تواند اینقدر بی برنامه باشد. اما برنامه او چهار ساله شد و برنامه من به سال هم نکشید چون نمی توانستم تحمل کنم کسی که شرح نهج البلاغه می کرد یکباره نمی آمد. ایام فاطمیه نمی آمد محرم نمی آمد و برایش کارهای دیگر مهم بود. و اعضا نمی آمدند. براحتی کنسل می کردند. براشون مهم نبود. البته چیزی که در ادامه جلسه قرانی همکارم موثر بود این بود که همه مادر بودند. و همه ساکن این شهر بودند. و برنامه های دیگری داشتند که این جلسه یکی از انها بود. نه من که تنها بودم و غریب بودم و خانواده نداشتم و مادر نبودم که مشغله های دیگری داشته باشم. و البته همکارم تنبیه نشد و نمی شود. چون انها طور دیگری به زندگی نگاه می کنند.

هر کدام از این تلاشها و ناکامی ها یک زخم و زیاد شدن زخمها مرگ است. مرگ ارزوها. مرگ امید. اینکه در نهایت مجبور می شوی بپذیری که ادمهای اطراف تو مثل تو نیستند. یعنی یکی دیگر از بارهای ذهنی و روانی را بعد از سوگواری کافی زمین می گذاری. حالا دیگه من جایی نمی روم و برنامه ای ندارم که زمان بندی بخواهد. فقط خدا می داند چند بار بخاطر اینکه سر وقت جایی بودم و یک ساعت منتظر ماندم تا نفر بعدی برسد مردم و زنده شدم. من زیاد مردم.

و من یکبار خیلی زیاد مردم. دیروز داشتم پادکستی گوش می کردم در مورد بخشش و کار تیمی موفق. اونجا آدمها به سه دسته تقسیم شدند. دهنده و گیرنده. گیرنده ها ادمهای ناخوشایند قصه هستند و دهنده ها ادمهای مطلوب و اغلب مظلومی که اگر مراقب نباشند کلاه بزرگی سرشان می رود. من همان دهنده مظلومی ساده لوحی بودم که سه سال پیش تقریبا مردم. در وسط خیابان مرتضی شهید. روبروی خانه ای با پلاک بیست. وقتی دو ماشین روبروی هم بودند و ما داشتیم پیاده می شدیم و من با لبخند پیاده شدم و با سکوت و بی تفاوتی سهمگینی مواجه شدم که شوک آن قلبم را دچار سکته کرد و همان منجمد و فریز شدم. ان سال برادر کوچکم که به دلایل مختلف گرفتاری های مالی بسیار زیادی دارد و خودش و زنش اصلا از من خوششان نمی آید چون مامان به من زیاد رسیدگی می کند، نیمه شب به من زنگ زد که ماشینم خراب شده و میاد خانه من. و امد. من با آنها رابطه خوبی ندارم و زیاد هم همکلام او نمی شوم. اما هر بار که می شوم یادم می رود چه درونی سیاه و تاریک و متوقع و طلبکاری دارد که هیچ کدام از مشکلاتش به خودش و نحوه عملکردش مربوط نیست و همه تفصیر مامان و بعد باباست. با لحن بسیار بدی در مورد پدر و مادرم حرف زد و من فقط گوش دادم و هم دلم سوخت و هم منزجر شدم. ان شب شروع کار کرد روضه خواندن که اگر پولی می داشتم اینطور و انطور می شد و من ساده دل و ساده لوح بودم. وقتی که رفت به مامان گفتم اگر موافقی امسال پول پیش مستاجر را به او بدهیم. موافق نبود اما روی حرف من حرف نزد. و من پیشنهادم را به برادرم گفتم و حدس می زنید چی گفت؟ مامان نفهمه و گفتم نمیشه. صاحب خانه مامان است. و دویست میلیون پول به او دادیم. دو ماه بعد ما رفتیم کربلا برای بار اول بود که می رفتم. و انها به من زیارت قبول نگفتند. اصلا من را نادیده گرفتند . انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده. با اینکه از انها خداحافظی کرده بودم. اما نه زنگ زدند نه وقتی من را دیدند زیارت قبول گفتند. و من وسط آن خیابان در ان بعد از ظهر سه شنبه سنگ شدم و مجسمه شدم و ماندم. من آنجا از این حجم از ناسپاسی مردم. به معنای واقعی کلمه. حتی خودش هم یک تلفن نکرد. انگار که سهمش را از چنگال من دراورده باشد و غنیمتش را گرفته باشد با احساس پیروزی گردن فراز کرد و با زن و بچه اش نگاهشان را در چشمم دوختند و رفتند. و من مات و متحیر ماندم. هرگز این قصه و حجم رنجم را برای کسی تعریف نکردم. هرگز به کسی نگفتم که ان روز چه اتفاقی برای من افتاد. چون تقصیر خودم بود. چون بارها تجربه ناسپاسی آنها را داشتم. اما تله را تشخیص نداده بودم. از همان سال این چرخه را متوقف کردم. دیگه به کسی کمک نکردم. فقط به یکی از برادرزاده هایم که لازم بود. پول کربلای سال گذشته را با توافق مامان به برادرزاده کوچکم دادم که کسب وکاری را آغاز کند. و البته مامان کاغذی نوشت برای آن برادر که ان بخشش دویست میلیونی از سهم ارثش در اینده کسر شود.

اینقدر این ماجرا در من تاثیر داشت که این بار که دوست سابقم که برای بار چندم با ندانم کاری و خرج های اضافی ورشکست شده بود هیچ پیشنهاد کمکی به او نکردم. و فقط حرفهایش را شنیدم. او هم مثل برادر من است. بی تدبیر و خوشگذران. برجش همیشه از خرجش بیشتر است و براحتی قرض می کند و حالا بیشتر از 500 میلیون بدهی دارد. و من این بار فقط شنیدم و هیچ نگفتم. و دیگه به کسی کمک نخواهم کرد. رگ و ریشه کمک کردن به دیگران در من خشکید. مساله زیارت قبول نبود مساله این بود که مویی از خرس کنده بودند و حالا احساس پیروزی می کردند. و من ساده دل فکر می کردم انها واقعا به کمک نیاز دارند. در حالیکه برادرم فقط داشت روضه می خواند و همان کار را مدتی بعد با خواهر دیگرم کرد و چهل میلیون از او گرفت و دیگر پس نداد تا بزور ازش گرفتند. صرفنظر از اینکه بدبیاری های مداومی دارد اما هرگز متوجه نشد که این چرخه ناسپاسی نه تنها ادمهای حامی اش را از او دور خواهد کرد بلکه نحسی قدرناشناسی و دل شکستن دوباره به زندگیش سرریز می کند و مشکلاتش را چند برابر می کند. و مهم نیست. چون دیگه هیچ مسئولیتی در قبال او ندارم. در ذهن من او یک فرد سیاه رو و دل سیاه است که اطرافش را دودهای سیاه گرفته. و رابطه ام را با او قطع کردم.

من ان روز مردم. روزهای دیگری هم هست که در آنها منجمد و فریز و مجسمه شده ام. من چندین بار مرده ام. سیستم عصبی ام shut down کرده و ادیشن تازهی از من ادامه داده است. ادیشن نحیف تر و خسته تر. تا اینجا که امسال بهار و تابستان از پا درامدم. من امسال هم مردم. الان که چند روزی است می دانم به محل کارم برخواهم گشت دیگه اون اتش در خودم احساس نمی کنم. همان اتش که در وسط سینه ام شعله می گرفت و می سوزاند و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم جز تحمل کردن. زنده زنده سوختن. از صبح آغاز می شد و حوالی غروب ارام می شد و تقریبا هر روز هفته چنین حسی داشتم. این جهنم است. هر روز عذاب را تحمل می کنی. و هیچ وقت نمی میری و دوباره روز بعد همان عذاب را تحمل می کنی. هوش مصنوعی اسمش را گذاشته نوسانات خلق وخو و کلی دارو پیشنهاد کرده و اینکه پیش روان شناس و روان پزشک بروم. اما من مثل مادری که بچه هایش را خودش به دنیا اورده می دانم که این چیزی نیست که بشود برای کسی تعریف کرد و شاید من نمی خواهم و نمی توانم تعریف کنم. حالا چند روزی است که ان اتش نیست. خاموش شده. حالم بهتر است. و زندگی کمی روال زندگی های معمول را گرفته. اما نه برای یک ادم زنده. بلکه برای مرده ای که میان زندگان زندگی می کند.

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی