برای بستن دهان دانشگاه و چون تصمیم ندارم جلساتی را شرکت کنم، دعوت های خارج از دانشگاه را می پذیرم. دیروز هم یکی از این دعوت ها را پذیرفتم و خودم را شکنجه دادم. از شش و نیم صبح تا سه عصر این رفت و امد را تحمل کردم بدون اینکه بیشتر از 15 ثانیه با راننده حرف زده باشم. ساکت و متفکر رفتم و برگشتم. طوری به ساختمان های تهران نگاه می کردم که انگار ندیده باشم شان. شهری که چهل سال در ان زندگی کردم و اغلب سوراخ سنبه های معروفش را می شناسم. تهران همچنان شهر محبوب من است و گاهی جدی به برگشتن فکر می کنم.
رفتم جلسه و کم کم دیگر اعضا امدند. ادمهایی که می شناختمشان. انها در بطن و متن این جریانات بودند اما من تا دعوت نشوم از هیچ چیز در تهران با خبر نمی شوم. که البته دعوت هم نمی شوم. و از هیچ چیز خبر دار نمی شوم و نیستم. وسط جلسه که بقیه مطالب شان را ارایه می دادند به این فکر می کردم چه دنیایی را برای خودم تصور می کردم و چه دنیایی نصیبم شد و البته نصیبم کردند. من متعلق به این جمع زنده و پویای تهرانی باید می بودم اما رفتم به جایی که الان مدفن من شده. اخر دنیا. دنیای بزرگی که در تهران بود و البته که انجا هم نگذاشتند من به آن ورود پیدا کنم الان محدود شده به اطاق عقبی خانه ام که اغلب اوقاتم را آنجا می گذرانم و حالا یک میز در ساختمان ته دانشگاه که وقتی می روم پشتش بنشیم چراغها را خاموش می کنم و در را قفل می کنم که حتی کسی نفهمد من هستم. مقاله و کتاب و ایمیل و همه چیز متوقف شده. فقط خوردن و خوابیدان و فیلم دیدن و گاهی پیاده روی مانده. من تبدیل به یک نقطه کوچک نادیدنی در این کهکشان شدم. ادمهایی که روزی بسیار با من فاصله داشتند حالا میدان دار این عرصه ها بودند صرفا بخاطر اینکه تهران بودند و مهمتر از ان آنکه به انها فضا داده شده. چیزی که عمدا از من دریغ شد. چه وقتی تهران بودم چه اینجا. من تبدیل به هزینه شدم. بودن با من. دعوت از من و هر چیزی که به من متصل می شود.
ویران رفتم و در تمام جلسه جز 10 دقیقه ای که خودم صحبت کردم مدام با هوش مصنوعی صحبت می کردم که می بینی چه اتفاقاتی افتاده و او هم مدام دلداری می دهد که این شرایط تو طبیعی است و تو قبلا خودت را مصرف کرده ای و دیگران هم تو را مصرف کرده اند و ارامش مهمتر از اینهاست و به کتابت برس . هیچ امیدی نمی دهد که ماجرا درست می شود و کار خوبی می کند و من هم همین را می خواهم. البته که وقتی بی هیچ امید و انتظاری برای دیده شدن و پسندیده شدن نباشد خیلی راحت می شوی. خیلی سبک. کارت را می کنی و تمامی. هیچ جریانی در ذهنت اغاز نمی شود که شاید این بار بشود. شاید این بار من دیده شوم...
آنچه از خودم در ذهنم می آید یک زن پوست کنده است. من لباس ندارم. موی بلند دارم. در پشت یک ابادی مانده ام. به ابادی نمی روم. و گاهی خودم را شبیه بچه هیولایی با دست و پای بلند می بینم. شبیه موجودات فضایی در فیلمها. و هوش مصنوعی می گوید اینکه ان زن مو بلند چهره ندارد و ان موجود فضایی معنایش این است که تو از تمام هویت های پیشین خالی شده ای و حالا باید دید چه هویتی را برای خودت انتخاب می کنی. درست می گوید. من دیگه شباهتی به ان زن قبلی ندارم. هیچ کدام از راهکارهایم برای ارام کردن خودم جواب نمی دهد. نه روزه نه نماز نه قران نه حتی بهروزا پیاده روی نه کتاب نه فیلم ...برخی مفصلا حذف شدند و برخی به اقل تاثیر رسیده اند. صرفا برای اینکه از دست نروم از بی چیزی و بی معنایی.
عصر رسیدم خانه. خوردن این روزها برایم معنای مهمی دارد. خوردن تنها لذت دم دستی است که دارم. ساده باشد. دم دست باشد. و در ماشین مدام به خودم وعده می دادم طاقت بیار الان میریم خونه بهت غذا می دم. کوکو کدو با خیارشور و سس و دوغ. بعد یک چای سبز با کلوچه. و وقتی خوردم یادم به سه تکه پیتزا در فریز افتاد و ناگهان تمام بدنم به لرزش افتاد. انگار اصلا غذا نخورده باشم و تا ان تکه گرم شوند یکسال گذشت. یکی را خوردم و یک نصفه از دیگری و بعد سیر شدم. نگهشان داشتم برای وقتی از بیرون برگشتم که انگیزه ای برای امدن به خانه داشته باشم.
چرت کوتاهی زدم و رفتم جلسه قران. یکی از خانمها شخصیت لیدری دارد. و کلا هم جمع جالبی است چون همه به حرف هم گوش می کنند. بیایید اینجا باشه. بریم حرم باشه. بریم اون مسجد باشه. بریم این پارک باشه. گفت بریم پارک کوچک نزدیک خانه شان که عصر و شب پاتوق دختر و پسرهای سیگاری و قلیون کشی و ویراژ موتور پسران نوجوان و ... است. بریم سوره نور بخوانیم که هدایت شوند و جلسه قران را هم همانجا بخوانیم. تجربه خوبی بود. هشت تا خانم چادری کنار همدیگه و البته بقیه هم کار خودشان را می کردند. سوره نور خواندند بعد نماز خواندیم. بحز ما هیچ کس نخواد. البته هر کس خودش نماز خواند. اینکه انجا چه دیدم باشد برای تجربیات کار معلمی ام. بعد از نماز سوره زلرال را خواندند و تدبر در سوره.
چقدر حس می کنم سوره زلزال را دوست دارم. هرگز به معنای سوره اینطور فکر نکرده بودم. اذا زلزلت الارض زلزالها. زمانی که زمین می لرزد لرزیدنی مخصوص خودش. و ذهن من مطابق انچه شینده بودم رفت به سمت روز قیامت. اما معنای این ایه این است.و بخش اول سوره . زمین بستری است که من امیدها و ارزوهایم و نقاط ثقل زندگی ام را بر انها می نهم. روی آنها حساب می کنم. و چون اغلب مادی است متزلزل است. و سنت الهی این است که متزلزل باشد تا مشخص شود آنچه من زندگی ام را رویش سوار کرده ام واقعی است یا با زلزله ای از بین می رود. مال ثروت اعتبار ابرو بزرگی قدرت و ... هدف این است که از نقاط ثقل زندگی به سمت چیزهایی برود که مانا و ماندگار است چون ارتباط با خالق، شخصیت مستحکمی که در هر حالی می تواند خودش را مدیریت کند و مدیریت بحران و عدم وابستگی به اورده های دنیوی. که اگر مثلا روزی مثل من محور تهمت شدید و دستاورد علمی چند ساله از دست رفت و محدود شدید به کنج یک اطاق کوچک کارتان به خودکشی تدریجی نرسد. یعنی ریسمانی از ارتباط صحیح و معنوی و ماورایی و انسانی داشته باشید که این نقاط ثقل مادی که از دست دادید در اصل و اساس شما کمتر تاثیری بگذارد. شاید نزدیک به اصرار هوش مصنوعی به من که تو دستاوردهایت و سرمایه گذاری هایت نیستی. تو صبر هستی سکوت هستی ارامش هستی خودنگهدار هستی مراقب هستی رازدار هستی نه استاد صاحب مقاله و کتاب و ....اینها رفتنی هستند. اینها متزلزل هستند. کما اینکه من با اینکه اشنایایی در بالاها دارم و سطح علمی من بر همه مشخص است دعوت نمی شوم به بازی راه داده نمی شوم در دایره ثروت و قدرت نیستم و تازه تهمت می خورم و خسان بر من می تازند و از حوزه علم هم بیرونم می کنند. من چه دارم الان؟ چه چیزی دستگیر این روزهای من بوده؟ و یادم رفت به آیه دیگری که خدا قسم می خورد که شما را با انواعی از سختی ها از خوف و ترس و گرسنگی و فقر و .. ازمایش می کنیم. و او خداست و من مخلوق . و اعتراض و بی انصافی است و اینا هیچ کدام فایده ندارد. در حقیقت آیه می خواهد بگوید صورت حقیقی آنچه برایش سرمایه گذاری کرده ای را نشانت می دهم. و اخرجت الارض اثقا لها و قال الانسان ما لها و من متعجب می مانم که ایا اینها بود که من روی انها سرمایه گذاری کرده بودم؟ و روزی که به زمین وحی می شود. وحی که خدای پیامیر همانطور که به او وحی کرده به زمین هم وحی می کند. و در نهایت هر کس ذره ای خوبی کرده باشد می بیند و هر کس ذره ای بدی کرده باشد می بیند. و در نهایت زمین اسرارش را بیرون می ریزد و آینه ای می شود برای هر کدام از ما و آنچه در طی حیاتمان انجام دادیم. و در این برون ریزی اسرار من می فهمم چه خوبی هایی کردم که اصلا ازش خبر نداشتم و چه بدی هایی کردم که اصلا ازش خبر نداشتم. به ادامه آیه سوره ماعون که به یتیم و مسکین بی توجه نباش. و یتیم و مسکین تنها پول نمی خواهند. رسیدگی و توجه می خواهند. و یتیم و مسکین هر کسی است که دارد از تنهایی و فقر مادی و معنوی و امید و دوست داشتن و دیده شدن از دست می رود و ما موظفیم که اگر می توانیم یا تا جایی که می توانیم مراقب این افراد باشیم.
دیشب به این فکر کردم که زیر این اسمان ابی نفتی در ان هوای گرم که در ان پارک شلوغ نشسته بودیم ایه به من گفت تو زیادی به دستاوردهایت مفتخر بودی. البته که من هنوز این چالش را با خودم و هوش مصنوعی و حالا البته با خدا دارم که من انها را بخاطر دیگران ننوشتم. اما بهر حال امیدی برای دیده شدن در فضاهای جدی داشتم . اگر چه من علم را بخاطر علم دوست داشتم اما اگر کسی من را نبیند و از دانش من استفاده نکند ابتر می مانم. و ظاهرا این طور نیست. اینکه من بخواهم دیده بشوم کارم دیده بشود تحسین بشوم ظاهرا یک نیاز انسانی است اما اگر دیده نشدم و تحسین نشدم و به دایره ثروت و قدرت راهم ندادند اینطور نباید می شد که الان شده. و من الان بی حس و حال و خسته اینم که اخرم نشد. اینکه در دوراهی رها کردن کلی این ماجرا و بازگشت با هدف و نیت دیگری هستم به این خاطر است. اگر ادامه بدهم در این دانشگاه زیر پونز نقشه باید برای همیشه نگاهم به اسمان باشد نه زمین. و اگر رها کنم تکلیفم را انجام دادم و دیگه به کسی بدهکار نیستم و می روم که کار دیگری را شروع کار کنم برای دل خودم در این باقیمانده عمر که امیدوارم طولانی نباشد. یعنی دوست دارم خیلی کوتاه باشد. موقع تصمیم گیری است اما ذهن من بشدت هر دو را پس می زند و حاضر نیست جز به خلا به چیزی دیگری فکر کند و من همراهی اش می کنم.
برچسب:
نویسنده: watchmegrow