خرید بک لینک

دیروز صاحبخانه مهمان خانه من بود. با شوهرش و دو دخترش. من از دیدن شان طفره می رم. این سومین باریه که امدن خانه من و دو بار هم دعوت شان را رد کردم. یعنی بهانه اوردم که تهرانم یا می خواهم تهران بروم. اینجا دو سه تا عمو داره اما نمی دونم چرا میان خونه ما. من با غریبه ها زیاد رفت و امد نمی کنم. بخصوص غریبه هایی که زود خودمانی می شوند. البته خانواده خوبی هستند اما من راحت نیستم. هیچ کدام از این سه بار هم نشده که پذیرایی درستی بکنم. این دفعه که شاهکار بود. بشدت بیحال بودم. بشدت کلافه بودم. بشدت در جزر قرار داشتم. و تنها کاری که تونستم بکنم عدس پلو با مرغ بدون هیچی بود. نه کشمش نه پیاز داغ نه حتی یک قطره زعفران. خوشمزه بود اما عدس پلو خالی بسختی میشه خورد. ترشی و زیتون و سالاد و دوغ هم گذاشتم. اما خودم میدونستم که این پذیرایی خوبی نیست. شکر خدا ته دیگ خوبی درامد. اما این تمام توان من بود. دعوای سختی هم نزدیک امدن شان داشتم که حالم را بدتر کرد.

صاحبخانه من زن جوان شلوغی است. نمی دونم چند سال دارد. اهل جنوبند. هر بار که میان اینجا و من پذیرایی می کنم کلی تعریف می کنه که ما چطور پذیرایی می کنیم و چنین و چنان. من اگر هم باید ناراحت شوم اینقدر ناراحت بودم که به ذهنم هم نرسید که از این یکی هم باید ناراحت شوم. فقط سعی کردم خوشرو باشم و بگم چه خوب دفعه دیگه من هم امتحان می کنم. همان عدس پلوی معمولی خودمان را می گفت که چون من حوصله اش نداشتم اینطور درست کرده بودم. و من فقط گوش کردم. بعد طبق معمول ابتدا کرد از خودش تعریف کردن و فامیل هاشون و کارهایی که می کردن و قالی هایی که شستن و عروسی هایی که رفتن و خانه ای که دارن بازسازی می کنن و اینکه چقدر به اطرافیانش می رسه و به همسایه پیرش و از نژاد پرستی دزفولی ها و بهبهانی ها و ... و من فقط گوش می کردم. سعی می کردم گوش کنم و انار دون کنم. بالاخره خوابیدیم.

صبح خوشحال بودم که بالاخره میرن. صبحانه اماده کردم و زن صاحبخانه باز یکبند حرف می زد. هیچ کدام از دخترانش یک کلمه حرف نزدند. شوهر بینوا تا آغاز می کرد زن ادامه می داد. زن که رفت تو اطاق ارایش کنه و اماده بشه نوبت شوهر شد که من را مستفیض کند. من بیچاره. مثل همه مردها آغاز کرد که اینها کار دولته و حکومته و بلد نیستن و خودشون مردم اذیت می کنن و دلار داره میره بالا و حقوق ها ثابت مانده و دولت اصلا به فکر کارمندهاش نیست ... و حالا دارن چند میلیارد خرج باز سازی خودنشون می کنن و ده روز دارن میرن سفر و سفر هزینه داره و اینا کلی اهل تفریحند. نمی فهمم چرا حتما باید منتقد باشی تا امروزی به نظر بیایی و اگه راضی یا ساکت باشی عقب مانده و پخمه به نظر میایی. به شوهر صاحبخانه کاری ندارم این بنده خدا فرصتی پیدا کرده بود حرف بزند و من هم فقط گوش دادم و تایید کردم تا حق میزبانی را به تساوی رعایت کرده باشم. بالاخره رفتند. زندگی را همانطور بهم ریخته رها کرده و رفتم خوابیدم. خواب روز من مثل خوابیدن روی یک دریاچه با یخ بسیار نازک است که مدام می شکند و من می افتم در اب و بیدار می شوم. اما اینقدر خسته بودم که دوباره خوابم می برد. لرزش مویابل و یخ نازک دریاچه درست نگذاشتند بخوابم. خستگی در تنم مانده و اصلا حوصله تمیز کاری هم ندارم.

اسم دانشگاه را گذاشتم مدفن. این چند روز رفتم و در اطاق را بستم و چراغ را هم خاموش کردم. کسی از همکارها هم نبود. هر بار هم کسی امد گفت چه اطاق شلوغی. من فقط سکوت کردم. ما چهار نقر در یک اطاقیم و برای من اصلا مهم نیست. اما دو دانشجو و کارشناس و یکی از همکاران که امدند امضایی چیزی بگیرند با تعجب گفتن وای چقدر شلوغه. مثلا شاید دل برای من سوزاندند اما برای من مهم نبود. من هم سکوت کردم. ان همکار فکر می کرد نمی دانم بخاطر همکار دیگری نمی خواد اطاق بیاید. تبیین می داد که خانه اش خیلی ساکت است و فقط در محیط ساکت عادت کرده کار علمی بکند. بعد در دانشکده مستقر شده که پر از رفت و امد است. ادمیزاده دیگه.

دیگه اونجا برای من محل کار نمیشه. اونجا برای من یک وضعیت جنگی است. از گوشه و کنار می روم که کسی را نبینم و کسی هم من را نبیند. مدام هم فیلم دانلود کردم ببینم. و اوریگامی درست کردم. تمام وقتم اینطور گذشت فقط بخاطر اینکه ساعتم پر شود. نه می تونم کتاب بخونم نه می تونم کار علمی انجام بدم. خانه هم همینه. دارم به توصیخ هوش مصنوعی گوش می کنم که میگه فقط باش. بذار ذهن و جسمت هر طور که می خواهند پیش برن. و می روند. نمی فهمم روزها و شبها چطور می گذره. یادم نمیاد اینطور بیکار و بی حاصل بوده باشم. دفغات پیشین که اینطور بود مدام اصرار داشتم که از این حالت دربیام و به کار علمی برگردم. فکر می کردم وقت کمه و من باید همیشه کار کنم. الان هیچ کاری نمی کنم که به کار علمی برگردم. نمی خوام برگردم. گذاشتم اب من را با خودش ببرد. راضی نیستم خوشحال نیستم ارام هم نیستم. فقط هستم.

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی