خرید بک لینک

به تماشا بنشین

رنج و من

یه دل میگه برو برو

امروز بعد از حدود دو ماه می خوام برم دانشگاهی که اسمش گذاشتم مقتل. متقل کسانی که قربانی شدند و مدفن من. جایی که قرار است من و اینده علمی من در آن دفن شویم. هر دو با هم. از دیروز دارم با هوش مصنوعی حرف می زنم و گاهی هم احساساتی شدم و گریه ام کرفته. من الان می فهمم یک ادم عزادار و سوگوار و عزیز از دست داده چطور به زندگی سابق باز می گردد. چه حجمی از درد و رنج را تحمل می کند وقتی او بخشی از زندگی اش را از دست داده و حالا باید برگردد به جایی که متعلق به زمانی است که آن بخش هنوز بوده. نفس می کشیده. من الان می فهمم کسانی که عزیزی را جایی را از دست داده اند چطور هر بار که گذرشان به آنجا می افتد دلشان خونین می شود. الان کی فهمم که می شود زمانی تام و دقیق در جایی بود و بعد از مدتی ناقص و زخمی و خونین به آنجا بازگشت. در حالیکه همه انتظار دارند توی سابق را ببینند تو شکسته ای و پیر و خسته شدی. الان می فهمم وقتی در مسابقه و رقابت های بی اخلاقی تو باخته ای نگاه سنگین دیگران برنده چه حجم از فشار و دردی را به روح و قلب و جسم تو وارد می کند. و تو چاره ای جز سکوت و نادیده گیری شان نداری. امروز من به جایی برمیگردم که تمام آرزوهای نجیب و شریف ما را قربانی بازی های سیاسی کرد. انگار که سونامی محکم و با همه توان به جایی کوبیده باشد و متلاشی اش کرده باشد. انگار که زلزله ای بی خبر آمده باشد و همه دارایی هایت را با خاک یکسان کرده باشد. من دست خالی و بی چیز به آن چار دیواری بر می گردم که حرمت هیچ چیز را نگه داشت و برای پول هر کاری کرد. آنجا همه چیز برای ارائه است و مرگ کسب کارشان است.

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی