خرید بک لینک

صبح ها با خستگی بسیار زیادی از خواب بیدار میشم. انگار یک فعالیت سنگین کرده باشم. از زمانی که یادم میاد در همه عمرم اینطور بوده. از خواب که بیدار شدم باید کمی استراحت کنم که خستگی خوابیدن از تنم بره. طبق معمول یکی از ریشه های ان استرس است. با اینکه به اندازه می خوابم اما صبحها با خستگی و گیجی از خواب بیدار میشم. مگر اینکه ذوق کاری را داشته باشم. که خیلی کم پیش میاد. حالا هم بعد از چند روز که از پیش بابا امدم با گیجی پای لب تاب نشستم بنویسم. نوشتن برای من مورفینه. اندروفینه. دوپامینه.

ظاهر می تونم مدتی دیگه در محل کارم باشم. این ماجرا صرفا مساله مالی من حل کرده اما مسائل زیاد دیگه ای باقی مونده. از جمله شرکت در جلسات و رساله ها و برگزاری نشست ها و ...الان همه روی من زوم هستن به نوعی و من زمانی که ازم انتظار انجام کاری میره بسیار لجباز میشم. از چهارشنبه چند روز تصمیم گرفتم که چه کنم . شرکت کنم یا نکنم. چطور شرکت کنم. چند بار شرکت کنم. در جلسات چطور باشم... و بعد تصمیم گرفتم دقیقا ساکت باشم. هر کاری می کنند هیچ عکس العملی نشون ندم. انرژی به بازی اونا ندم. بلکه خسته شون کنم. شنیدم که گلایه کردن که هیچ پیشنهادی را نمی پذیرم. و این خوبه.

اما چیزی که خسته ام کرده اینه که چرا این همه فکر می کنم؟ چرا این همه باید ذهنم مشغول باشه؟ و بعد به این خروجی رسیدم که فرصت دادن به دیگران برای ترمیم روابط هیچ وقت برای من جواب نداده و تنها فرصت دوباره ای بوده که بمن ضربه زده بشه. اینه که فکر می کنم از سال میانه دهه سوم زندگی من تصمیم به تنبیه ادمها گرفتم و با ادمها قهر عاطفی کردم. سکوت کردم و دیگه فرصتی ندادم بهشون. با اینهمه اسیب های جدی زیادی خوردم. من که معتقد بودم که گفتگو می تونه مشکلات ما رو حل کنه الان معتقدم گفتگو بدترین راه حل مشکلاته. چون طرف شما که به احتمال بالا احمق هست اول تو را تا سطح خودش میکشه پایین و بعد با ادبیاتی که تو بلد نیستی اما اون بلده تو را نابود می کنه. یا اینکه طرف تو اصلا گفتگو بلد نیست و تو داری شرح می دی اما اون نه تنها نمی شنوه بلکه داره تو ذهنش دنبال جواب می گرده تو رو محکوم کنه. یا حرفهای صد سال پیش وسط میکشه و ... اصلا گفتگو فایده نداره. برای من نداشته. تا جایی که در اطرافیانم دیدم برای اونها هم نداشته. چرخه بی احترامی- قهر- اشتی تکرار و تکرار میشه. من خودم کشیدم کنار.

با دوستان سی ساله ام ما چنین رویه ای نداشتیم. بندرت و کمتر از انگشتان یک دست بین ما اختلاف پیش آمد. اونها من قبول داشتن و به من خیلی احترام میذاشتن. اما از وقتی مهاجرت کردم این شهر خیلی چیزها عوض شد. من تا زمان قطعی شدن رفتنم به انها نگفتم. این حق خودم می دونستم که نگم. چون یا مانع می شدن و مهمتر از اون کاری که به سرانجام نرسیده نباید گفته بشه. متشتت میشه. و اونها این به دل گرفتن. این تازه فهمیدم. بهشون حق می دم و اخرش این شد که من تلفن شون جواب ندادم و اونا هم دیگه زنگ نزدن. این قطع رابطه تنها قطع رابطه ای بود که دردم نیامد. ظاهرا محبت هر سه ما در دل هم از مدتها پیش سرد شده بوده و ما متوجه نبودیم. هر سه از هم راحت گذشتیم. اونها در تهران برای خودشون هزار جور سرگرمی درست کردن و نبودن من هیچ تغیییری در زندگی شون ایجاد نکرده. اگرچه اگر مشکلی داشتن و نیاز به درد دل داشتن حتما من با تلفن پیدا می کردن که این یکی هم با جواب ندادن من تمام شد. کمی دلگیر هستم اما از اینکه دیگه حرفهای تکراری نمی شنوم. من هم که با کسی درد دل نمی کردم. این تجربه ای بود که همیشه از شنیدنش تعجب می کردم. زنگ نزدم زنگ نزد و تمام شد. دل که سرد شود گذشتن از هم اسان می شود.

در این چند روز صوتهای شیخ اسماعیل رمضانی در مورد رنج را گوش کردم. چیزی حدود 6 تا 7 ساعت. اصل ماجرا درست بود و من هم به اصل ماجرا کار دارم. از لحنش. از نگاه بالا به پایینش. از ادبیاتش خوشم نیامد. شاید چون مخاطب جلسه فقط مردها بودن اینطور صحبت کرده بود. مهم نیست. تعبیر او از رنج این بود که فرصتی برای رشد است. رنج زمینه خلاقیت برای پیدا کردن راهکار است که گاهی حتی تسلیم است. وقتی شرایط غیر قابل تغییر است باید پذیرفت . اصولا در مورد رنج نیاید مقاومت کرد . باید پذیرفت و با ان چرخید. و دعا در این نگاه طلب توانایی برای پیدا کردن راه حل است نه اینکه بر کسی بلایی نیاید. چون خدا در قران قول داده که لنبلونهم ...شما را به ابتلائات مبتلا خواهیم کرد. پس گریزی نیست. تنها راه باقیمانده همراه شدن با رنج است نه جزع و فزع و انکار ...از همان ابتدا دنبال راهکار باشیم. این تنظیمات خداست. و ما مخلوقیم. و سئوال همواره من اینه که چرا خدا باید موجودی را بیافریند و خودش تنظیماتی را اجرا کند و بعد ما را رها کند که اسباب امتحان هم باشیم و بهم ضربه بزنیم و اغلب شکست بخوریم و با رنج از دنیا برویم ... که چی؟ آخرش که چی؟ این چند دهه زندگی پر از زجر و درد و از دست دادن و ... چه معنایی میتونه داشته باشه؟ و هیچ وقت به هیچ حاصل ای نرسیدم. فقط این را می دانم که به قول خواهرم ما اختیار در عکس العمل داریم. نه در انتخاب.

حالا ارامترم. واقعا ارامترم. از اینکه رنج اجتناب ناپذیره. ولی احساس بی قدرتی دارم. اینکه هر چقدر هم تو مدبر باشی زمانی که با در جمع ادمهای فرصت طلب و بی اخلاق محاصره شده نمی تونی سالم بمونی. من باید محیطم عوض کنم اما فرصت و قابلیتش را ندارم. تنها چیزی که من را به این محیط متصل کرده پول است. دیگه هیچ انگیزه ای ندارم که کار علمی جدی انجام بدم. هیچ طرح درسی برای دانشجوها ندارم و اتفاقا فکر می کنم قبلا اشتباه می کردم که جدی می گرفتم. در یک دانشگاه درجه هزارم که دانشجو برای فارغ التحصیلی پول می دهند نه برای یادگیری چرا من باید اینقدر جدی می گرفتم ماجرا را؟ و این ناتوانی در تشخیص شرایط و ایجاد تناسب با آن بسیار بسیار ازارم می دهد و احساس حماقت می کنم. که چرا فکر می کردم می شود شرایط را تغییر داد و بهبود داد. در حالیکه سیاست کلی این مثلا دانشگاه درامدزایی است نه علم اموزی. و من چهار سال عمرم را و اعصابم را تلف کردم. و حالا نه تنها من را فرسوده کرده بلکه تکلیف کاری دارم که مقاله به اسم این دانشگاه هم چاپ کنم. با این همه این آگاهی خوبی است. اینکه حداقل دیگه اشتباه چهار سال گذشته را تکرار نمی کنم. نمی دونم جای خالی اون انگیزه و برنامه ریزی و نگاه را با چه باید پر کنم اما همین که دیگه به هدر نمی دهمش یک گام به جلوست.

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی