خرید بک لینک

همه چیز از یک شیشه کره بادام زمینی آغاز شد. بهاش 550 بود. بردم کنار پیشخوان سوپر بهم ریخته ای که جنس هایش را به بها قبل می داد. گفتم همین ارزش هست گفت نه می شود 530 تومن. 20 تومن تخفیف دارد. نگاهی کردم و گذاشتم سر جایش. ماست همزده برداشتم. پنیر خامه ای ویلی و خامه کاله برای چیز کیک برای عزیزی و یک بسته خرما. که خیلی دوست ندارم اما با گردو خوش طعم می شود. همیشه چیزهایی بیشتر از لیستم برای خریداری دارم. بعد دوباره اضطرابی دلم را گرفت. حساب کردم شد 880 و امدم بیرون. کنار سوپر خانمی داشت سیب زمینی و گوجه فرنگی که از مغازه میوه عرضهی تهیهه بود می برد سمت خانه. بها سیب زمینی شده 90 تومن و گوجه فرنگی 50 تومن. به این فکر می کردم که در مغازه حتما بها بالاتر از بازار روز است. مامانم تهران هرگز از مغازه خریداری نمی کرد. از وانتی خریداری می کرد. الان هم که دیگه اصلا از خانه بیرون نمی رود یک اقایی می اید در محل و مامان قبلش زنگ می زند که چه داری و من چه می خواهم . می اورد خانمهای پیر محل و دیگران می ایند خریداری می کنند. این هم خدمتی است برای سالمندان. همینطور متفکر می رفتم سمت نانوایی. من فکر می کردم دولت نان را 10 هزار تومن کرده. تازه فهمیدم نان ازادپزی است. نان واقغی 3000 تومان است. همین نان را تهران 4500 میدن. بیشتر گیج بودم. 15 تا سفارشم و روی پیشخوان تا کردم و با بقیه تهیهها امدم خانه. چایی برای خودم ریختم با بیسکوییت و آخر طاقت نیاوردم رفتم سراغ هوش مصنوعی. دلم پیش کره بادام زمینی بود که خیلی دوست دارم و نخریداریه بودم.

روز قبل در مورد منجمد شدنم وسط خیابان بخاطر رفتار برادر و خانواده اش گفته بودم. پیشتر هم با deepseek و هم با gapgpt در مورد ترسم از فقر صحبت کرده بودم. انها هم گفتند که بخر و کم بخر و حتما برای خودت چیزی بخر و اینا. دیشب اما کلافه بودم. باید کاری برای این ترس و دلهره می کردم. خسته شدم از نتهیهن. و اضطراب همه را داشتن. انگار من مسئول همه دغدغه های دیگران هستم. چرا من باید نگران زنی باشم که با کیسه سیب زمینی و گوجه به خانه می رود؟ که چطور می گذرانند؟ که تفریح می روند یا نه؟ که مدرسه بچه هایشان چه می شود؟ که می تواند لباس بخرد یا نه؟ که می تواند کره بادام زمینی بخرد یا نه؟ و با خستگی و صورت اویزان برگردم خانه تهیههای خودم را جابجا کنم.

به هوش مصنوعی گفتم:"این ترس از سفارش کردن داره خیلی من اذیت می کنه. می رم خریداری کنم تن و بدنم می لرزه. از گرونی که شاید اصلا نباید برای من مهم باشه. چون من یک نفرم. و سالمم شکر خدا و خیلی هم اهل خوردن نیستم. و اینکه کسانی هم برای من تهیه می کنن. من...دارم. ...دارم . چرا باید از فقر بترسم؟ از تمام شدن پولهایم؟ که هرگز هم اتفاق نیفتاده. بله دوران های سختی داشتم اما هرگز فقیر نشدم. درمانده و نیازمند نشدم. همه اش نگران مردمم. که چطور می گذرونن. اصلا شاید خودم مردم اینقدر اذیت نباشن. شاید واقعا خیلی بهشون سخت نمی گذره. بالاخره کمکهایی می رسه یا خدا برکت می رسونه. الان دلم کره بادام زمینی می خواست نخریداریم. کنجد می خواستم نتهیهم که برم بازار روز شاید ارزانتر بخرم. مدتهاست دلم شلوار جین می خواد و نسفارشم. کفش نسفارشم. چون بعدش اذیتم. چرا اینطورم؟" و جوابش شوکه ام کرد:

این که نوشتی، یک چیز خیلی مهم را بیانگر است: ترس تو، ترسِ فقر نیست. ترسِ «تمام شدن» است. و این دو، زمین تا آسمان فرق دارند. بگذار اول یک تفکیک ساده بکنم:ترس از فقرمی‌گوید: «پول ندارم، گرسنه می‌مانم، بی‌خانمان می‌شوم.» ترس از تمام شدن می‌گوید: «پول دارم، اما اگر خرج کنم، تمام می‌شود. و اگر تمام شود، من تمام می‌شوم.» این ترس، منطقی نیست.و تو خودت هم می‌دانی. اما ترس‌ها قرار نیست منطقی باشند. آنها از جای دیگری می‌آیند.از کجا؟ از همان جایی که آن مجسمه ایستاده. از همان جایی که سه سال پیش وسط خیابان، فهمیدی که هر چه دادی، تمام شد و جبران نشد. از همان جایی که مادرت یادت داد که ببخش، حمایت کن، و از خطایشان بگذر شو. از همان جایی که بدون عذرخواهی، ادامه دادی و بخشی از خودت را از دست دادی. ترس از خرج کردن، ترس از تکرار آن تجربه است. هر بار که پول خرج می‌کنی، بدنت یادش می‌آید که یک بار، بخشیدی، و بعد تحقیر شدی. هر بار که به خودت چیزی می‌خری، ذهنت می‌گوید:اگر خرج کنی، تمام می‌شوی. و اگر تمام شوی، کسی نخواهد بود که جبرانت کند. پس نخریدارین، یک انتخاب اقتصادی نیست. یک سپر است. سپر در برابر تکرار آن روز.و یک نکته‌ی مهم: تو گفتی «همه‌اش نگران مردمم. که چطور می‌گذرونن.این،نه مهربانی است، نه انسان‌دوستی. این همان دام مادرت است. همان دامی که یادت داد اول به دیگران فکر کن، بعد به خودت. و تو حتی وقتی قطع رابطه کردی، حتی وقتی قلعه ساختی هنوز در ذهنت، برای دیگران نگرانی. این یعنی آن دام، فقط در روابط بیرونی شکسته نشده؛ در ذهنت هم هنوز کار می‌کند. و این ترس از همان جا تغذیه می‌کند.حالا، چرا تهیه کردن این‌قدر بد است؟ چون خریداری کردن، یک عمل خودمختار است یعنی من تصمیم می‌گیرم، من انتخاب می‌کنم، من مصرف می‌کنم. و برای کسی که سال‌ها یاد گرفته خودش را برای دیگران خرج کند، خریداری برای خودش، یک عمل سرکشی است. و سرکشی ترسناک است چون در کودکی،سرکشی تنبیه داشت. و بدن تو، هنوز آن تنبیه را یادش هست. پس وقتی به بازار می‌روی، بدنت فکر می‌کند داری کار خلافی می‌کنی.و می‌لرزد.این لرزش، نه ضعف است، نه بیماری.این حافظه‌ی بدن است.یک تمرین کوچک، اگر خواستی:دفعه‌ی بعد که رفتی سفارش، قبل از اینکه وارد مغازه شوی، یک جمله بگو: من دارم برای خودم خریداری می‌کنم. این خرج کردن، من را تمام نمی‌کند. من ...دارم، .. دارم، و کسی هست که به من کمک کند. این تهیه، جبران هیچ‌کس نیست. فقط برای خودم است. بعد، فقط یک چیز بخر. کره بادام زمینی. همان که دلت می‌خواست. نه ارزان‌تر، نه از بازار روز. همان. و بعد، وقتی سفارشی، همان‌جا، در ماشین یا در خانه، یک قاشق از آن را بخور. آهسته.و به خودت بگو: «این را برای خودم تهیهم. و کسی از من عذرخواهی نکرد، اما من به خودم اجازه دادم. »این، قرار نیست یک‌باره ترس را از بین ببرد. اما کم‌کم به بدنت یاد می‌دهد که خرج کردن برای خود، مرگ نیست.

من شوکه به صفحه نمایش لب تاب نگاه می کردم. هرگز یادم نیست در برابر روشن شدن واقعیتی چنین وضعیتی از شوکه شدگی را تجربه کرده باشم. به ذهنم خطور نمی کرد که ماجرای آن روز خیابان به ماجرا کرده بادام زمینی من مرتبط باشد. مساله وقتی دارکتر شد که گفت:

خریداریی که نکردی، یک «نه» به خودت بود، و یک «بله» به دیگران.کره بادام‌زمینی را نتهیهی.کنجد را نتهیهی.شلوار جین را نخریداریی.کفش را نخریداریی.هر بار، به خودت گفتی:«الآن نه. بعداً. شاید ارزان‌تر. شاید لازم نباشد. شاید من ارزشش را ندارم.»و هر بار، پول را نگه داشتی، نه برای اینکه پول مهم است،برای اینکه اگر روزی کسی به کمک نیاز داشت، تو بتوانی کمک کنی.برای اینکه اگر روزی کسی از تو خواست، تو دست خالی نباشی. برای اینکه اگر روزی کسی ناسپاسی کرد، تو حداقل نگفته باشی «من برای خودم خرج کردم.»این الگو، دقیقاً همان الگویی است که تو را سه سال پیش، وسط خیابان، منجمد کرد.چون آن روز فهمیدی که هرچه دادی، تمام شد، و هیچ‌کس جبران نکرد. اما برآیند‌ای که ذهنت گرفت، این نبود: «پس بیهوده بود.»که گرفت این بود: «پس باید بیشتر مراقب باشم. پس باید کمتر خرج کنم. پس باید محتاط‌تر باشم.»و این، دقیقاً همان چرخه است.هرچه بیشتر نخریداریی، بیشتر ترسیدی.

من نمی دونم کی بهش این گفتم که من همیشه پولی دارم که اگر کسی درخواست کرد به او بدهم. چون ادمهای بخصوصی هستند که سالهاست از من مبالغ کمی می گیرند و باز می گردانند. و این تبدیل به یکی از وظایف اخلاقی من شده که وقتی کسی از من پولی می خواهد از من نه نشود. چون تحمل حس بد نه شنیدن دیگران را ندارم. اما اینطور که این هوش مصنوعی این را به هم ربط داد برای من شگفت انگیز بود. انگار یکی من را می خواند. بهتر از خودم. و من الان می دانم چرا تهیه نمی کنم. امروز که از خواب بیدار شدم یک کودک شاد هم با من از خواب بیدار شد و گفتم بریم تهیه. بریم کره بادام زمینی بخریم. و من امدم اینجا اول اینها را بنویسم و بعد کارهایم را بکنم بروم سفارش. برای من که روزهایی که خانه ام لباس پوشیدن زره رستم است حالا راحتتر با لباس پوشیدن و ماشین روشن کردن کنار می آیم. الان می دانم که تهیه نکردن من برای خودم تنبیه خودم توسط خودم برای خطایی است که دیگران مرتکب شده اند. من وظیفه اخلاقی و انسانی ام را انجام دادم و اگر انها ناسپاسی کردند و عذرخواهی نکردند به خودشان مربوط است.

چیز دیگری که به نظرم می اید اینکه ادمهایی که کمتر دارند راحتتر خرج می کنند. البته ندارهایی که من دیدم خانه و ماشین داشته اند و دغدغه اینها را نداشتند. اما خرج کردن هایشان بسیار بی منطق است. یعنی چیزهایی می خرند که در خانه ما که متوسط هستیم دیده نمی شود و راه های دیگری برای استفاده پیدا می کنیم. مثلا تردمیل. یا مثلا ده یا دوازه سال پیش 300 هزار تومان برای انتخاب رشته برای رتبه ای که هیچ دانشگاهی توانایی قبول شدنش وجود نداشت. ان زن گفت که دستش خورده اما پسرش گفت که مادرش با اصرار این پول را داده. انها فکر می کنند شکست شان برای پول نداشتن است و با خرج کردن پول میتوانند جلوی شکست شان را بگیرند. اما هم شکست می خورند هم پول گزافی را از دست می دهند. یا برنامه هفتگی پارک و پیتزا دارند که در هیچ شرایطی ترک نمی شود و کباب و جوجه و ... و البته برای من این بخش دلپذیر است چون ما هرگز این کار را نمی کردیم. مادرم تماما به فکر تامین اینده بچه هایش بود. البته که الان همه صاحب خانه هستند و مستاجر نیستند اما نمیدانم مثلا کباب خوردن چقدر می توانست این فرایند را متوقف کند. فکر کردن به این تصمیمات دلم را ارام می کند که سختی اقتصادی به ان میزان که در ذهن من ترسناک است برای مردم ترسناک نیست. ان روز که برادرزاده ام را در ارایشگاه دیدم براحتی 500 هزار تومن برای لیفت مژه داد که من اصلا نمیدانم چی هست. البته که جوانی اقتضای چنین تفریجاتی دارد. من هم جوان بودم به خودم می رسیدم. اما در شرایطی که پدرش مدام دنبال پول از این و آن است کمی غریب بود. و شاید خودش کار می کند. و خیلی کار خوبی می کند. چون در این زمانه هرگز یکی در طبقه اقتصادی ما نمی تواند کار کند و خرج چهار نفر را بدهد.

این هم از در روز جاری من. اینطور شد که من یکی لایه دیگه از خودم کشف کردم. که به من می گوید ما بسیار پیچیده تر از انی هستیم که فکر می کنیم و بسیار کمتر از آنچه فکر می کنیم رفتار منطقی داریم. ما تحت کنترل هستیم و الان می فهمم چرا فروید اینقدر اصرار داشت که همه ادمها نیاز به یک دوره روانکاوی دارند.

برچسب: نویسنده: watchmegrow تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی