جنگیدن یا زیستن
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
در میان همکاران علمی روابط پیچیده ای وجود داره. اینکه ادم درس خوانده ای هستی و البته اگر درس خوانده باشی و شانسی بالا نیامده باشی، وجوه انسانی که همه ما درگیرش هستیم در روابط میان ما تاثیر زیادی داره. انسان بودن وجه مشترک همه ماست با همه دردها و اذیت هایی که شدیم بعلاوه زخمهایی که در روابط علمی خورد...
مسکین و یتیم
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
دلیلش را نمی دانم اما بلاگفا اجازه ورود به وبلاگم را نمی دهد. می گوید کوکی ها را از دست داده ام وقتی که وبلاگ را ناگهانی بسته ام. و من به نوشتن زنده ام. و باید بنویسم تا بتونم نفس بکشم. وقتی نمی نویسم سایه و غباری روی ذهنم هست که نه می گذارد ببینم نه نفس بکشم. دیروز خبر خوبی شنیدم. از اینکه شاید فرص...
من دیگه زنگ نزدم...اونم
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
صبح ها با خستگی بسیار زیادی از خواب بیدار میشم. انگار یک فعالیت سنگین کرده باشم. از زمانی که یادم میاد در همه عمرم اینطور بوده. از خواب که بیدار شدم باید کمی استراحت کنم که خستگی خوابیدن از تنم بره. طبق معمول یکی از ریشه های ان استرس است. با اینکه به اندازه می خوابم اما صبحها با خستگی و گیجی از خواب...
چند باره مردن
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
من هم دلم می خواست بی برنامه بودم. اصلا خاطرم نیست چطور تبدیل به یک ماشین برنامه ریزی شدم که برای هر کاری باید برنامه مشخصی داشته باشم و اگر انجام نشد احساس بدی پیدا کنم و برای فرار از ان احساس بد بیشتر تلاش کنم که به برنامه ام پای بند باشم. این باعث شد ذهن و مغز همیشه فعالی داشته باشم که هیچ چیز یا...
گاهی شگفت زده می شوم
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
در زمان حاضر رفتم پیاده روی. برق رفت و من هم تمایلی داشتم که بیرون بروم. اینجا همیشه تقریبا داغ است. گاهی کمی بیشتر گاهی کمی کمتر گاهی فقط داغ. در زمان حاضر فقط داغ بود. از فضای خاک و خلی میان دو ساختمان که می گذشتم پیچیکی را دیدم که خودش را به سروی گره زده و بالاکشیده. گلهایی هم داده بود و غنچه های...
کره بادام زمینی
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
همه چیز از یک شیشه کره بادام زمینی آغاز شد. بهاش 550 بود. بردم کنار پیشخوان سوپر بهم ریخته ای که جنس هایش را به بها قبل می داد. گفتم همین ارزش هست گفت نه می شود 530 تومن. 20 تومن تخفیف دارد. نگاهی کردم و گذاشتم سر جایش. ماست همزده برداشتم. پنیر خامه ای ویلی و خامه کاله برای چیز کیک برای عزیزی و یک ب...
یه دل میگه برو
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
به تماشا بنشین رنج و من یه دل میگه برو برو امروز بعد از حدود دو ماه می خوام برم دانشگاهی که اسمش گذاشتم مقتل. متقل کسانی که قربانی شدند و مدفن من. جایی که قرار است من و اینده علمی من در آن دفن شویم. هر دو با هم. از دیروز دارم با هوش مصنوعی حرف می زنم و گاهی هم احساساتی شدم و گریه ام کرفته. من الان م...
صاحبخانه
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
دیروز صاحبخانه مهمان خانه من بود. با شوهرش و دو دخترش. من از دیدن شان طفره می رم. این سومین باریه که امدن خانه من و دو بار هم دعوت شان را رد کردم. یعنی بهانه اوردم که تهرانم یا می خواهم تهران بروم. اینجا دو سه تا عمو داره اما نمی دونم چرا میان خونه ما. من با غریبه ها زیاد رفت و امد نمی کنم. بخصوص غر...
دیروز و سوره زلزال
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
برای بستن دهان دانشگاه و چون تصمیم ندارم جلساتی را شرکت کنم، دعوت های خارج از دانشگاه را می پذیرم. دیروز هم یکی از این دعوت ها را پذیرفتم و خودم را شکنجه دادم. از شش و نیم صبح تا سه عصر این رفت و امد را تحمل کردم بدون اینکه بیشتر از 15 ثانیه با راننده حرف زده باشم. ساکت و متفکر رفتم و برگشتم. طوری ب...
اندازه چای سبز
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
حدود 11 یا 12 سال پیش که دورانی شبیه دوران الانم را تجربه می کردم هر چه ملکیان بود گوش کردم. ملکیان حکمتی دارد به اسم حکمت به من چه. به این معنا که وقتی با موقعیتی مواجه می شوید از خودتان بپرسید به من مربوط است؟ اگر مربوط نیست به شما ارتباطی ندارد. پس به من چه و دخالت نکنید. به ظاهر نوعی بی تفاوتی م...